|
یادداشتهای یک عزرائیل با شیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ انسانی سر تعظیم فرود نیاورم
| |||||||
|
قسمت هايى از انجيل را که من نمى فهمم ناراحتم نمى کنند، قسمت هايى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند. "مارک تواين"
مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئي در آسمانها زندگي مي كند كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را. و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي، و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي، او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني، رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني ولي.... " جورج كارلين"
عزی نوشت : ودروود بر رفقا توی این یه سال سعی ام بر این بود که بتونم حتی در حد چند ثانیه کوتاه لبخند بر روی لب شما بازدیدکنندگان دوست داشتنی بیارم.... حالا دیگه قضاوت با شماست که آیا تونستم موفق بشم یا نه... یه سال از عمر این وبلاگ گذشت.... خوب یا بد... ولی خوشحالم که با دوستانی مثل شما آشنا شدم... و ممنون که باز هم منو یاری میکنید خلاصه مطلب این بود که تولد وبلاگ خواهر جانم که الان مدیریتش در دست منه مبارک...و همینجا ازش تشکر میکنم که باعث شد با دوستانی مثل شما آشنا بشم مخلصیم.... موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 1:55 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]
دين بهترين وسيله براي ساکت نگه داشتن عوام است. "ناپلئون بناپارت"
روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبيعى دو جنس حساسيت دارد، اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد. "سوزان ارتس"
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 3:56 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
در حاليکه روحانيون فلاسفه زيادي را کشته اند.... "دنيس ديروت"
وقتي که مردم بيشتر آگاه مي شوند، کمتر به روحاني و بيشتر به معلم توجه مي کنند. "رابرت گرين اينگر سول" موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 11:24 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
[ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ] [ 11:8 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
هوا گرفته بود، باران می بارید.
کودکی آهسته می گفت: خدایا گریه نکن، درست میشه... موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 ] [ 11:2 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]
Shakespeare: Patient: موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ] [ 6:37 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
خداوند مرد را آفرید به زن ها قول داد که مرد ایده آل را میتوان در هر ” گوشه ” زمین پیدا کرد و زمین را ” گرد ” آفرید که گوشه نداشته باشد !
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ] [ 11:52 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
کاریکاتوری تکان دهنده و جالب از فرشته ای به نام مادر!!!
...نه فردا نه ...چند ساعت بعد هم نه ...چند ثانبه دبگر هم نه... ...همین الان برای مادرت یک کاری بکن اگر زنده است دستش را اگر به آسمان رفته است ... قبرش را …. اگر پیشت نیست ... یادش را …. اگر قهری...چهره اش را …. اگر آشتی هستی پایش را... ببوس...
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 2:55 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
[ جمعه سوم دی 1389 ] [ 8:33 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"، کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"، قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ،مقداری خرد پشت "چه میدونم" واندکی درد پشت "اشکال نداره" وجود دارد...
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ جمعه بیست و یکم آبان 1389 ] [ 10:41 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]
در ٤ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ جمعه هفتم آبان 1389 ] [ 10:5 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]
من در کشوری زندگی میكنم كه زبانش پارسی است اما به آن فارسی میگويند چون عربی "پ" ندارد!!!!!
علی شریعتی موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا، اخبار [ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ] [ 5:19 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ دکتر علی شریعتی
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ] [ 12:26 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
نگو کفر است!
نمی خواهم خدایم بیکران باشد نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان نمی خواهم که باشد این چنین آخر خدا را لمس باید کرد! نگو کفر است! خدا را می توان در باوری جا داد که در احساس و ایمان غوطه ور باشد خدا را می توان بوئید و این احساس شیرینی است نگو کفر است! که کفر این است که ما از بیکران مهربانی ها برای خود خدایی لامکان و بی نشان سازیم خدا را در زمین و آسمان جستن ندارد سودی ای آدم تو باید عاشقش باشی و باید گوش بسپاری به بانگ هستی و عالم که در هر خانه ای آخر خدایی هست نگو کفر است! اگر من کافرم ، باشد! نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم نمی خواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم که ترسی باشد از او در دل و جانم نگو کفر است! که سوگند یاد کردم من به خاک و آب و آتش بارها ای دوست خدا زیبا ترین معشوق انسان هاست خدا را نیست همزادی که او یکتا ترین عاشق ترین معبود انسان هاست! موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ جمعه نوزدهم شهریور 1389 ] [ 3:52 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد
اي وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 8:55 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
جلوه جنتبه چشم خاكيان دارد بقيع يا صفاى خلوت افلاكيان دارد بقيع گر حصار كعبه را جبريل دربانى كند صد چو موسى و مسيحا پاسبان دارد بقيع گر چه با شمع و چراغ اين آستان بيگانه است الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقيع گرچه محصولش بظاهر يك نيستان ناله است يك چمن گل نيز در آغوش جان دارد بقيع گرچه مىتابد بر او خورشيد سوزان حجاز از پر و بال ملائك سايبان دارد بقيع ميتوان گفت ازگلاب گريه اهل نظر بى نهايت چشمه اشك روان دارد بقيع بشكند بار امانت گرچه پشت كوه را قدرت حمل چنين بار گران دارد بقيع تا سروكارش بود با عترت پاك رسول كى عنايتبا كم و كيف جهان دارد بقيع اين مبارك بقعه را حاجتبنور ماه نيست در دل هر ذره خورشيدى نهان دارد بقيع اينكه ريزد از در و ديوار او گرد ملال هر وجب خاكش هزاران داستان دارد بقيع چون شد ابراهيم قربان حسين فاطمه پاس حفظ اين امانت را بجان دارد بقيع فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنين اينهمه همسايه عرش آستان دارد بقيع در پناه مجتبى در ظل زين العابدين ارتباط معنوى با قدسيان دارد بقيع باقر علم نبى و صادق آل رسول خفتهاند آنجا كه عمر جاودان دارد بقيع قرنها بگذشته بر اين ماجرا اما هنوز داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقيع كس نميداند چرا يا قرة عين الرسول منظره فصل غم انگير خزان دارد بقيع آخر اينجا قصه گوى رنجبى پايان تست غصه و غم كاروان در كاروان دارد بقيع خفته بين منبر و محرابى اما بازهم از تو اى انسيه حورا نشان دارد بقيع راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت تا بكى مهر خموشى بر دهان دارد بقيع؟ شب كه تنها ميشود با خلوت روحانىاش اى مدينه انتظار ميهمان دارد بقيع شب كه تاريك است و در بر روى مردم بستهاند زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقيع كاش باشد قبضه خاكم در آن وادى «شفق» چون ز فيض فاطمه خط امان دارد بقيع
غفورزاده كاشانى «شفق» موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 5:33 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاک اینك محل سكونت؟ زمین خاك آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا شغلت ؟ در كار كشت امیدم شاكی تو ؟ خدا نام وكیل ؟ آن هم خدا جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه تنها همین ؟ همین!!!! حكمت؟ تبعید در زمین همدست در گناه؟ حوای آشنا ترسیده ای؟ كمی ز چه؟ كه شوم اسیر خاك آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی كه؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟، ولی ... ولی چه ؟ حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ دلتنگ گشته ای ؟ زیاد برای كه؟ تنها خدا آورده ای سند؟ بلی چه ؟ دو قطره اشك داری تو ضامنی؟ بلی چه كسی ؟ تنها كسم خدا در آ خرین دفاع؟ می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا موضوعات مرتبط: حکایات وداستان، قطعه های ادبی زیبا [ سه شنبه نهم شهریور 1389 ] [ 9:24 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست موضوعات مرتبط: حکایات وداستان، قطعه های ادبی زیبا [ جمعه پنجم شهریور 1389 ] [ 11:59 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند . خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 2:54 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
The best cosmetic for lips is truth زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی for voice is prayer for eyes is pity for hands is charity موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا ادامه مطلب [ جمعه بیست و نهم مرداد 1389 ] [ 12:59 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
تا حالا فكر كردین كه چرا یه مدت توی جاده زندگی با یكی هم مسیر می شین، بعد سر یه دو راهی هر كدوم مسیر تازه ای رو انتخاب میكنید ؟ موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 ] [ 0:39 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]
تا مقصد عشاق رهی دورو دراز است یک منزل از ان بادیه عشق مجاز است در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 ] [ 7:14 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
گفتم: خستهام گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53) گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! گفت: "فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) گفتم: موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 ] [ 4:37 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم معلم گفته بود انشا بنویسید من نوشته بودم علم بهتر است معلم آن روز او را تنبیه کرد من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار سال های آخر دبیرستان بود من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم روزنامه چاپ شده بود من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم من آن روز خوشحال تر از آن بودم چند سال گذشت من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم وقت قضاوت بود من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند زندگی ادامه دارد ... من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!! من ، تو ، او اما من و تو اگر به جای او بودیم
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ شنبه بیست و سوم مرداد 1389 ] [ 7:4 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت who calls you back when you hang up on him
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا ادامه مطلب [ دوشنبه هجدهم مرداد 1389 ] [ 12:38 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
بمناسبت شکست ایرانیان و یزد گرد سوم در جنگ با اعراب چو بخت عرب بر عجم چیره گشت همه روز ایرانیان تیره گشت جهان را دگرگونه شد رسم و راه تو گو نی نتابد دگر مهر و ماه ز می نشنه و نعمه از چنگ رفت ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت ادب خوار گشت و هنر شد بال به بستند اندیشه را پر و بال جهان پر شد از خوی اهریمنی زبان مهر ورزیده دل دشمنی کنون بی غمان را چه حاجت بمی گران را چه سودی ز آوای نی که در بزم این هرزه گردان خام گناه است در گردش آریم جام بجایی که خشکیده باشد گیاه هدر دادن آب باشد گناه چه با تخت منبر برابر شود همه نام بوبکر و عمر شود ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را بجایی رسیده است کار که تاج کیانی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
موضوعات مرتبط: حکایات وداستان، قطعه های ادبی زیبا [ دوشنبه هجدهم مرداد 1389 ] [ 11:51 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]
آموخته ام که :
آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا ادامه مطلب [ شنبه شانزدهم مرداد 1389 ] [ 12:49 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
تا حالا فكر كردین كه چرا یه مدت توی جاده زندگی با یكی هم مسیر می شین، بعد سر یه دو راهی هر كدوم مسیر تازه ای رو انتخاب میكنید ؟ قطعاً توی این هم مسیری، تنهائی هاتون رو با هم قسمت كردین، شادی هاتون رو هم همینطور. گاهی وقتها هم كه تو راه گم شدین، پناه همدیگه بودین ...
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا ادامه مطلب [ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ] [ 4:50 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ] [ 3:46 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا [ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ] [ 3:37 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
|
|||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||||||