X
تبلیغات
یادداشتهای یک عزرائیل

یادداشتهای یک عزرائیل
با شیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ انسانی سر تعظیم فرود نیاورم 
لینک دوستان
قسمت هايى از انجيل را که من نمى فهمم ناراحتم نمى کنند،
قسمت هايى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند.
"مارک تواين"

 

مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئي در آسمانها زندگي مي كند كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه آن را. و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي، و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي، او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتي است و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني، رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني ولي....

 او تو را دوست دارد… !

 " جورج كارلين"

 

عزی نوشت : ودروود بر رفقا

توی این یه سال سعی ام بر این بود که بتونم حتی در حد چند ثانیه کوتاه لبخند بر روی لب شما بازدیدکنندگان دوست داشتنی بیارم....

حالا دیگه قضاوت با شماست که آیا تونستم موفق بشم یا نه...

یه سال از عمر این وبلاگ گذشت.... خوب یا بد... ولی خوشحالم که با دوستانی مثل شما آشنا شدم...

و ممنون که باز هم منو یاری میکنید

خلاصه مطلب این بود که تولد وبلاگ خواهر جانم که الان مدیریتش در دست منه مبارک...و همینجا ازش تشکر میکنم که باعث شد با دوستانی مثل شما آشنا بشم

 مخلصیم....


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ] [ 1:55 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]

دين بهترين وسيله

براي ساکت نگه داشتن عوام است.

"ناپلئون بناپارت"

 

روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبيعى دو جنس حساسيت دارد،

اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد.

"سوزان ارتس"

 

 

موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 3:56 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]

يک فيلسوف تابحال هرگز يک روحاني را نکشته است 

در حاليکه روحانيون فلاسفه زيادي را کشته اند....

"دنيس ديروت"

  

وقتي که مردم بيشتر آگاه مي شوند،

کمتر به روحاني و بيشتر به معلم توجه مي کنند.

"رابرت گرين اينگر سول"


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 11:24 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]

 


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ] [ 11:8 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
هوا گرفته بود، باران می بارید.

کودکی آهسته می گفت: خدایا گریه نکن، درست میشه...


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 ] [ 11:2 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]

Shakespeare:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, she's yours,
If she doesn't, here's the poison, suicide yourself for her.
شکسپير:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره
اگه برگشت كه ماله توئه
اگر برنگشت، سَم كه داري، خودتو بکش!
 
Optimist:
If you love someone,
Set her free....
Don't worry, she will come back.
خوشبين:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره....
نگران نباش، حتماً بر مي گرده
 
Suspicious:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, ask her why.
شکاک:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره....
اگه برگشت، ازش بپرس چرا

Patient:
If you love someone,
Set her free....
If she doesn't come back, continue to wait until she comes back.
صبور:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده
 
Playful:
If you love someone,
Set her free....
If she comes back, and if you love her still,
Set her free again,
Repeat
خوشگذران:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره...
وقتي برگشت، اگه هنوز عاشقش هستي،
دوباره ولش کن بره
بعد دوباره اگه ....
 
Animal-Rights Activist:
If you love someone,
Set her free…
In fact, all living creatures deserve to be free!!
 
فعال دفاع از حقوق حيوانات :
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره...
درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن
 
Lawyers:
If you love someone,
Set her free…
Clause 1a of Paragraph 13a-1 in the second
Amendment of the Matrimonial Freedom Act clearly states that....
وکلا:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره...
بند 1-a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقي دوم از
" قانون آزادي ازدواج" به طور صريح مي گويد که ... .
 
Biologist:
If you love someone,
Set her free…
She'll evolve.
زيست شناس:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره...
حتما" تکامل پیدا میکنه !
 
Statisticians:
If you love someone,
Set her free …
If she loves you, the probability of her coming back is high
If she doesn't, the Weibull distribution and your relation were improbable anyway.
آمارشناسان:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زياده،
اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزيع Weibull و رابطه شما غير محتمله!
 
 
Salesman:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, deal!
If she doesn't, so what! "NEXT".
  فروشنده:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، "بعدي!"
 
Insurance agent:
If you love someone,
Show her the plan....
If she ever comes back, sign her up,
If she doesn't, keep follow up with her and never give up!
نماينده بيمه:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش برنامه رو نشون بده،
اگه برگشت، ثبت نامش کن،
اگه برنگشت،  پي گيرش شو و هيچ وقت بي خيال نشو
 
Physician:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, it's the law of gravity,
If she doesn't, either there's friction higher than the force or the angle of collision between two objects did not synchronize at the right angle.
فيزيکدان:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، اين قانون جاذبه است
اگه برنگشت، يا مقدار اصطکاک بيشتر از نيروي جاذبه است، يا زاويه برخورد
بين دو جسم در زاويه مناسب تنظيم نشده.
 
Mathematician:
If you love someone,
Set her free....
If she ever comes back, 1 + 1 = 2 (peanut!),
If she doesn't, Y=2X-log (0.46Y^2+(cos( 52/34X))x 5Y^(- 0.5)c) where c is the infinite constant of no turning point.
رياضيدان:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت که 1+1 = 2 (خيلي ساده اس)
اگه بر نگشت،
Y=2X-log (0.46Y^2+(cos( 52/34X))x 5Y^(- 0.5)c)
که c مقدار ثابت زمان بي نهايت بازگشته.
 
Nowadays' style:
If You Love Someone,
Set it free …
If It Comes Back, It is yours
If It Doesn't, Hunt it down and Kill it...!!! OR
PERHAPS REPORT TO IMMIGRATION THAT SHE/HE IS AN ILLEGAL
مدل امروزي:
اگه عاشق كسي شدي،
بهش نچسب، بزار بره...
اگه برگشت، كه مال توئه!
اگه برنگشت پيداش کن و بکشش!!
يا به اداره مهاجرت خبر بده که اون مهاجر غير قانونيه
 
 
If you love someone
WHY IN THE FIRST PLACE SET
HER FREE???
CARELESS IDIOT!!!
اگه عاشقه كسي شدي،
براي چي اصلاً ولش مي کني بره ، خنگ خدا


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ] [ 6:37 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
خداوند مرد را آفرید به زن ها قول داد که مرد ایده آل را میتوان در هر ” گوشه ” زمین پیدا کرد و زمین را ” گرد ” آفرید که گوشه نداشته  باشد !
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ] [ 11:52 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
کاریکاتوری تکان دهنده و جالب از فرشته ای به نام مادر!!!

 

 

...نه

فردا نه

...چند ساعت بعد هم نه

...چند ثانبه دبگر هم نه...

...همین الان

برای مادرت یک کاری بکن

اگر زنده است دستش را

اگر به آسمان رفته است ...  قبرش را ….

اگر پیشت نیست ...  یادش را ….

اگر قهری...چهره اش را ….

اگر آشتی هستی پایش را...

ببوس...

 


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 2:55 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
شاید کره ی زمین جهنم کره ایی دیگر باشد!

 آلدوس هاکسلی


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ جمعه سوم دی 1389 ] [ 8:33 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"، کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"، قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ،مقداری خرد پشت "چه میدونم" واندکی درد پشت "اشکال نداره" وجود دارد...
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ جمعه بیست و یکم آبان 1389 ] [ 10:41 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]

در ٤ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار

در ٦ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه از مدرسه

در ١٢ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (یافتن)

در ١٨ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... گرفتن گواهى نامه رانندگى

در ٢٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه

در ٣٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در ٤٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در ٥٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در ٦٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه

در ٦٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... تمدید گواهى نامه رانندگى

در ٧٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (تنهایی)

در ٧٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه از هر کجا

در ٨٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ جمعه هفتم آبان 1389 ] [ 10:5 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]
من در کشوری زندگی می‏كنم كه زبانش پارسی است اما به آن فارسی می‏گويند چون عربی "پ" ندارد!!!!! 

علی شریعتی


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا، اخبار
[ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ] [ 5:19 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]

از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ دکتر علی  شریعتی

 


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ] [ 12:26 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
نگو کفر است!

نمی خواهم خدایم بیکران باشد

نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان

نمی خواهم که باشد این چنین

آخر خدا را لمس باید کرد! 

نگو کفر است!

خدا را می توان در باوری جا داد که در احساس و ایمان غوطه ور باشد 

خدا را می توان بوئید و این احساس شیرینی است 

نگو کفر است!

که کفر این است که ما از بیکران مهربانی ها

برای خود خدایی لامکان و بی نشان سازیم

خدا را در زمین و آسمان جستن ندارد سودی ای آدم

تو باید عاشقش باشی 

و باید گوش بسپاری به بانگ هستی و عالم

که در هر خانه ای آخر خدایی هست 

نگو کفر است!

اگر من کافرم ، باشد!

نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم

نمی خواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم

که ترسی باشد از او در دل و جانم

نگو کفر است!

که سوگند یاد کردم من به خاک و آب و آتش بارها ای دوست

خدا زیبا ترین معشوق انسان هاست   

خدا را نیست همزادی

که او یکتا ترین عاشق ترین معبود انسان هاست!


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ جمعه نوزدهم شهریور 1389 ] [ 3:52 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند

بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند

بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند

و شش جفت دست داشته باشد

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند

-اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله

يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد

از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان

يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد

و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند

بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد

اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد

خداوند فرمود : نمی شود

چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم

از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد

فرشته نزديک شد و به زن دست زد

اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی

بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد

فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد

آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد

 

اي وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد

 

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است

فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟

خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش

فرشته متاثر شد

شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کنند

همواره بچه ها را به دندان می کشند

سختی ها را بهتر تحمل مي کنند

بار زندگی را به دوش می کشند

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند

وقتی می خواهند جيغ بزنند، لبخند می زنند

وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند

وقتی خوشحالند گريه می کنند

و وقتی عصبانی اند می خندند

براي آنچه باور دارند می جنگند

در مقابل بی عدالتی می ايستند

وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند

برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند

بدون قيد و شرط دوست می دارند

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند

در مرگ يک دوست، دلشان می شکند

در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند

با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد

فرشته پرسيد : چه عيبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند!

 


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 8:55 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]

جلوه جنت‏به چشم خاكيان دارد بقيع يا صفاى خلوت افلاكيان دارد بقيع

گر حصار كعبه را جبريل دربانى كند صد چو موسى و مسيحا پاسبان دارد بقيع

گر چه با شمع و چراغ اين آستان بيگانه است الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقيع

گرچه محصولش بظاهر يك نيستان ناله است يك چمن گل نيز در آغوش جان دارد بقيع

گرچه مى‏تابد بر او خورشيد سوزان حجاز از پر و بال ملائك سايبان دارد بقيع

ميتوان گفت ازگلاب گريه اهل نظر بى نهايت چشمه اشك روان دارد بقيع

بشكند بار امانت گرچه پشت كوه را قدرت حمل چنين بار گران دارد بقيع

تا سروكارش بود با عترت پاك رسول كى عنايت‏با كم و كيف جهان دارد بقيع

اين مبارك بقعه را حاجت‏بنور ماه نيست در دل هر ذره خورشيدى نهان دارد بقيع

اينكه ريزد از در و ديوار او گرد ملال هر وجب خاكش هزاران داستان دارد بقيع

چون شد ابراهيم قربان حسين فاطمه پاس حفظ اين امانت را بجان دارد بقيع

فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنين اينهمه همسايه عرش آستان دارد بقيع

در پناه مجتبى در ظل زين العابدين ارتباط معنوى با قدسيان دارد بقيع

باقر علم نبى و صادق آل رسول خفته‏اند آنجا كه عمر جاودان دارد بقيع

قرنها بگذشته بر اين ماجرا اما هنوز داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقيع

كس نميداند چرا يا قرة عين الرسول منظره فصل غم انگير خزان دارد بقيع

آخر اينجا قصه گوى رنج‏بى پايان تست غصه و غم كاروان در كاروان دارد بقيع

خفته بين منبر و محرابى اما بازهم از تو اى انسيه حورا نشان دارد بقيع

راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت تا بكى مهر خموشى بر دهان دارد بقيع؟

شب كه تنها ميشود با خلوت روحانى‏اش اى مدينه انتظار ميهمان دارد بقيع

شب كه تاريك است و در بر روى مردم بسته‏اند زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقيع

كاش باشد قبضه خاكم در آن وادى «شفق‏» چون ز فيض فاطمه خط امان دارد بقيع

 

غفورزاده كاشانى «شفق‏»


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 5:33 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]

نامت چه بود؟ آدم

فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟ بهشت پاک

اینك محل سكونت؟ زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است

قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

شغلت ؟ در كار كشت امیدم

شاكی تو ؟ خدا

نام وكیل ؟ آن هم خدا

جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟ همین!!!!

حكمت؟ تبعید در زمین

همدست در گناه؟ حوای آشنا

ترسیده ای؟ كمی

ز چه؟ كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی

كه؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟، ولی ...

ولی چه ؟ حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟ زیاد

برای كه؟ تنها خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه ؟ دو قطره اشك

داری تو ضامنی؟ بلی

چه كسی ؟ تنها كسم خدا

در آ خرین دفاع؟ می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا


موضوعات مرتبط: حکایات وداستان، قطعه های ادبی زیبا
[ سه شنبه نهم شهریور 1389 ] [ 9:24 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام

 دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه

 جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست


موضوعات مرتبط: حکایات وداستان، قطعه های ادبی زیبا
[ جمعه پنجم شهریور 1389 ] [ 11:59 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟

 

  قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...

 

  قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند . خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،‌گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم 


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 2:54 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
The best cosmetic for lips is truth
زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی

for voice is prayer
برای صدای شما دعا به درگاه خداوند

for eyes is pity
برای چشمان شما رحم و شفقت

for hands is charity

 


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و نهم مرداد 1389 ] [ 12:59 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
تا حالا فكر كردین كه چرا یه مدت توی جاده زندگی با یكی هم مسیر می شین، بعد سر یه دو راهی هر كدوم مسیر تازه ای رو انتخاب میكنید ؟

موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 ] [ 0:39 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]

تا مقصد عشاق رهی دورو دراز است
یک منزل از ان بادیه عشق مجاز است
در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است
موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 ] [ 7:14 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
گفتم: خسته‌ام
گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53)

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: "فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

گفتم:

موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 ] [ 4:37 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من ، تو ، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!

 


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ شنبه بیست و سوم مرداد 1389 ] [ 7:4 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]

به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت


who calls you back when you hang up on him

 


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
ادامه مطلب
[ دوشنبه هجدهم مرداد 1389 ] [ 12:38 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]

 

بمناسبت شکست ایرانیان و یزد گرد سوم در جنگ با اعراب

چو بخت عرب بر عجم چیره گشت       همه روز ایرانیان تیره گشت

جهان را دگرگونه شد رسم و راه          تو گو نی نتابد دگر مهر و ماه    

ز می نشنه و نعمه از چنگ رفت          ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت  

ادب خوار گشت و هنر شد بال             به بستند اندیشه را پر و بال      

جهان پر شد از خوی اهریمنی             زبان مهر ورزیده دل دشمنی

کنون بی غمان را چه حاجت بمی        گران را چه سودی ز آوای نی

که در بزم این هرزه گردان خام             گناه است در گردش آریم جام

بجایی که خشکیده باشد گیاه             هدر دادن آب باشد گناه

چه با تخت منبر برابر شود                  همه نام بوبکر و عمر شود

ز شیر شتر خوردن و سوسمار             عرب را بجایی رسیده است کار

که تاج کیانی کند آرزو                         تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

دریغ است ایران که ویران شود             کنام پلنگان و شیران شود

        


موضوعات مرتبط: حکایات وداستان، قطعه های ادبی زیبا
[ دوشنبه هجدهم مرداد 1389 ] [ 11:51 قبل از ظهر ] [ عزرائیل ]
آموخته ام که :

آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه،


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم مرداد 1389 ] [ 12:49 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
تا حالا فكر كردین كه چرا یه مدت توی جاده زندگی با یكی هم مسیر می شین، بعد سر یه دو راهی هر كدوم مسیر تازه ای رو انتخاب میكنید ؟

قطعاً توی این هم مسیری، تنهائی هاتون رو با هم قسمت كردین، شادی هاتون رو هم همینطور. گاهی وقتها هم كه تو راه گم شدین، پناه همدیگه بودین ...

 


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
ادامه مطلب
[ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ] [ 4:50 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
  1. در بخشیدن خطای ‏دیگران مانند شب باش
  2. در فروتنی مانند زمین ‏باش
  3. در مهر و دوستی مانند ‏خورشید باش
  4. هنگام خشم و غضب مانند ‏کوه باش
  5. در سخاوت و کمک به‏ دیگران مانند رود باش
  6. در هماهنگی و کنار‏ آمدن با دیگران مانند دریا باش
  7. خودت باش همانگونه که‏ مینمایی

موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ] [ 3:46 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]

  فقر چیست؟

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست .....

فقر ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ،  گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند .........

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي آن چيز پول نيست .....

طلا و خوراک نيست  .......

فقر، ذهن ها را مبتلا ميكند .....

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفته يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است  كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، سنگ نوشته سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي خوراک " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است ...

 


موضوعات مرتبط: قطعه های ادبی زیبا
[ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 ] [ 3:37 بعد از ظهر ] [ عزرائیل ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

انسان سه راه دارد: راه اول از اندیشه می‌گذرد، این والاترین راه است. راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است. و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است.
امکانات وب